تبليغاتX

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

بازسازی قالب

محمد خزایی

ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ زیبایی های زندگی ღ♥ღ♥ღღ♥ღ
غم نامه
تردید خوره ای است که ...

وقتی بر وجود آدمــــــــــــــی

فرود می آید ، آرام آرام

انسان را از درون

می تراشد و از بین مــــــــی برد

بــــــــــی آنکه...

دردی را در جسمت حس کنـــــــــــــی

روانت ساییده و ویران مـی شود...

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
 

گاهی اوقات حس حسودی آدمی گل میکند

و من امروز رشک بردم به اشک های پسر بچه ای که تنها بخاطر زمین افتادن بستی قیفی اش های های می گریست،آن هم بی پروا . . .

کاش بهانه گریه ما آدم بزرگها هم  زمین افتادن بستنی های قیفی مان بود،و آن وقت رهای رها گریه سر میدادیم،کاش . . .

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
... عاشقی
سخت نیست !


فقط باید شاعر  چشمهای  هم باشیم .
نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است...

مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان.

هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است!!

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
I swear by the quiet silence of your paper house, I know your dreams are as beautiful as my fancies believable. You've got the mystic believe of love from my silence. I've got the final point of belief from your silence. Maybe it's not possible to feel that the words we say about the paper world we've made are hearable. But we can start to paint the gray branches of the paper trees green. I know painting, you know painting too. So why don't you start? When I was a child, I didn't have any water color. I used to go to little garden near stream and cut all the color flowers and paint. If we search the paper garden near paper house for a short time, there have to be flowers to paint our believes the red color of love.


به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم
نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

شاید دور

    شاید نزدیک

   فاصله ای نیست بین قلبهایی که برای هم می تپند.

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی  لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی . . .

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

روزها از پی هم می آیند

زندگی می گذرد بی احساس

و غریبانه نفس می زند اندیشه ما

و من امشب پرم از تنهایی

کوچه باغ دل من فصل خزانی دارد

که پر از پائیز است

آه آنجا دو قدم فاصله تا عشق نبود.

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
 زمانی شده که احساس می کنم حرف  می زنم تا حرف نزده باشم و می خندم تا گریه نکرده باشم...کسی حرف های  دل من را نمی شنود..!

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

وقتی یه آدم رو به اندازه ی یه دنیا واسه خودت بزرگ میکنی...

کوچکترین اشتباهش ...

بزرگترین ضربه ی زندگی رو بهت میزنه

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

این چه رنج بی سرانجامی ست که غمگین ترین کلمات آسمان حتی شفا نویس این ترانه ی تشنه نمی شوند .........

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

دلتنگيه هر كسي يه قصه اي داره ..............

ولي من چي؟

حس و حالمو فقط خدا مي دونه!!!!!!!!!

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

به من خوبی نکن شاید

برای هر دومون بد شه

نشستم تو دل طوفان

بزار آب از سرم رد شه

به من خوبی نکن وقتی

کنار من نمی مونی

نگو رد میشم از فردا

تو که دیدی نمی تونی

چه وقتایی که بد میشی

چه وقتایی که آشوبی

تموم درد من اینجاست

تو هر کاری کنی خوبی

من از تو از خودم از ما

از این احساس ترسیدم

تو باید جای من باشی

ببینی در تو چی دیدم

تو باید جای من باشی

بفهمی من چرا تنهام

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست       وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست
نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

همه میگن فلانی برای فلانی "ساخته شده"

اما هیچکس نگفت

من برای تو "ویران شدم".

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

باران باشد ، تو باشی ، یک جاده ی بی انتها

به دنیا می گویم : خداحافظ

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
وقتی خدا  در دلهای شکسته جای دارد...

 چرا بر دستان کسی که بارها دلم را شکست.. بوسه نزنم ؟

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
دیروز سر همین کوچه ایستاده بودم

نگاه کردم

خیالم راحت شد

«ورود ممنوع» نبود

آنقدر ذوق کردم

که توجه نکردم

به آن دو تابلوی به ظاهر بی خطر

که به طرز احمقانه و خطرناکی کنار هم بودند

«یک طرفه»

«بن بست»!

و اکنون ایستاده ام

اینجا

در انتهای این کوچه !!

در انتهای این «خروج ممنوع

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
 
 
 
حس غریبی است ، وقتی که بغضی گلویت را می فشارد و نتوانی رهایش کنی .
حس غریبی است ، وقتی که تنهایی و کسی نیست که در کنارت و تنهایت نگذارد .
حس غریبی است ، وقتی که درد می کشی و کسی نیست که به دادت برسد .
حس غریبی است ، وقتی که حرف های زیادی داری ولی کسی نیست که بشنود .
حس غریبی است ، وقتی آرام آرام در سکوت لحظه ها میمیری ولی کسی نیست که به فریادت برسد .
حس غریبی است ، وقتی فریاد میزنی ولی کسی صدایت را نمی شنود .

دلخوشی به اینکه کلمات هستند که دردت رابنویسی وکمی بارغم ازدوش کم کنی ولی عمق فاجعه جایی است که نتوانی منظورت را از حرفهایت بیان کنی و این خود حس غریبی است … !   

 
نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

 

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که می دانی

صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی
نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
گاه برای ساختن باید ویران کرد

            گاه برای داشتن باید گذشت

و گاه در اوج تمنا باید نخواست... .

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

از بهشت که بیرون آمد،

دارایی اش فقط یک سیب بود.

فقط یک سیب سرخ...

 سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه زیستن بود.

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
دنیا مثل پاییزه ،

هم قشنگه هم غم انگیزه ،

قشنگیش به خاطر توست ،

 غم انگیزیش به خاطر دوری از توست .

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است .

عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است .

عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است.


عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

آری زندگی باید همین باشد

یک فریب ساده ی کوچک

آنهم از دست عزیزی

که برایت هیچکس چون او گرامی نیست .

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ی ایمان را 

در پنجه ی باد 

رقص طوفانیِ خواهش را 

در آتشِ سبز 

نور پنهانی بخشش را 

در چشمه ی مهر 

اهتزاز ابدیت را در سبزیِ عشق می بینم 


بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست 

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست 

کاش می گفتی چیست ؟

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است ...

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

و من می روم !

می روم که آغاز کنم ،

از امروز روز تا فردای روزتر ،

اما ! ،

آخر بی همسفر که نمی شود پرید ؟

باید تو باشی تا شوق پریدن معنا گیرد .

تو بالهای مرا بگیری و من دستان تو را !

و سرود رفتن را تا فردا ها در گوش جانم زمزمه کنی .
نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

همیشه توئ مدرسه بهمون یاد داده بودن

1 سال = 12 ماه

1ماه= 4 هفته

1 هفته=7 روز

1 روز=24 ساعته

1ساعت= 60 دقیقه است

ولی کسی بهم نگفت یه لحظه بی تو بودن یعنی یه عمر

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 

مهربانم

عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه

از چشمانم بخوان .

کلمات ، عشق باشکوه مرا حقیرو کوچک میکنند .

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو

جوابش را در قلبت خواهی یافت ..

نوشته شده بوسیله محمد خزایی | 
 

 RSS ">
">



فال حافظ

اینجارو کلیک کن

">

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس


بهترین وبلاگ ایرونی
> نظر
ساعت
اب و هوا

دیکشنری

!!!!منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید!!!!!< >

منبع بهترین کدهای آهنگ

چت روم فارسی کلیک کنید